دوشنبه هفدهم مرداد 1390
به نام حضرت دوست که هر چه دارم از اوست
جمعه هجدهم آذر 1390
ماه اقلیم جان
سر زند از پرتو خود برجهان
چون فلک از تو بودش خاطره
خاطر تو در دل و ایمان و جان
همچو ورق میان یک دفتر است
همچو پری میان هفت آسمان
سایه زده از قد رعنای تو
ای مه روشنگر اقلیم جان
من زتو آندم شمرم روز عمر
کز سر ایثار دهی ره نشان
از تو نجویم صفتی جز صفا
جز تو عصایم نبود زین میان
تا که تو در ظلمت شبهای تار
دست بگیری زمن نیمه جان
روز چو گردد تو شوی بهترین
نزد من و دلبر و دلدادگان
سه شنبه یکم آذر 1390
دوست دارم
بر سر بالینت امشب از غم فردا بسوزم
دوست دارم هاله باشم تا ببوسم روی ماهت
یا چنان پروانه از شوق تو بی پروا بسوزم
دوست دارم ماه باشم تا سحر بیدار مانم
یا چنان شعله سر راهت در این صحرا بسوزم
دوست دارم اشک ریزم تا مگر از اشک من
تو شوی سیراب و من تنهاتر از تنها بسوزم
یکشنبه یکم آبان 1390
رفاقت تعطیل
رفاقتهای امروزی
هواهای دگر دارد
جهان از این رفاقتها
درون زیر و زبر دارد
فشارد گر رفیقی از رفاقت
دست تو در دست
نهان در دست دیگر
خنجری در پشت سر دارد

